تبليغاتX
یکی بود... یکی دیگه هم بود...

موسیقی همیشه بخشی از من بوده، همیشه با مود من تغییر میکرده و همیشه همراهم بوده، اونایی که منو میشناسن یا دیدن میدونن که موسیقی هیچوقت ازم جدا نمیشه، تو بدترین حالات روحی، تو شادترین لحظات، تو اوج غم، تو شادی، تو شدیدترین افسردگیها، همیشه از یه جایی یه صدایی همراه منه!

نوعش برام مهم نیست، یه موقع ممکنه یه آهنگ از دهه ۸۰ میلادی رو یه روز تمام پشت سر هم گوش کنم و فرداش یه آهنگ از محمد اصفهانی!

وسیله ای هم که باهاش موسیقی گوش میدم مهمه، نمیشه با هر چیزی از موسیقی لذت برد، حتما باید تمام فرکانسها رو پوشش بده، از بم ترین صدا ها تا جایی که انقدر زیر بشه که بره تو محدوده شنوایی خفاشها! همیشه تا جایی که جیبم اجازه داده به کیفیت موسیقی اضافه کردم...

عادتی که دارم اینه که باید همیشه اولین نفری باشم که جدیدترین آهنگا رو داره، وقتی جدیدترین آهنگهای روز رو داشته باشی و هر روز بهش اضافه کنی و تو ماشین یا تو خونه یا هرجای دیگه بهش گوش میدی حس خوبی بهت دست میده، حس میکنی از دنیا جلوتری، حس میکنی چیزی رو داری گوش میدی که بقیه هنوز نشنیدن!

موسیقی مهمترین عنصر زندگی من نیست ولی بدون اون مهمترین عناصر زندگی من هیچ رنگی ندارن.

حالا اینهمه سخنرانی کردم بذار ۴ تا آهنگ جدید بذارم!

این آهنگ خیلی جدید نیست، مالزی که بودم یه جا توی یه فروشگاه شنیدم و ترکیبش با  خیلی خوب بود!

 

این آهنگ عوضش خیلی جدیده، به من یکی که خیلی فاز میده!

 

این آهنگ و همینطور این یکی هم خیلی جدیدن، تا سرد نشدن دانلود کنین!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:26  توسط شهریار  | 

مکان: نور ، پارک جنگلی نور.

زمان: بعد از ظهر یه روز آذر ماه بعد از تمام شدن باران.

مواد و وسایل مورد نیاز: یک انسان با حوصله ای کف کرده، یک عدد اتول، مقادیری موسیقی، چند گرم دل خوش، در صورت تمایل مقادیری زکریای رازی (هشدار: بدلیل احتمال حضور برادران مخلص خاله زنک و گرفتاریهای آتی خطرش گردن خودتون، ما که استفاده نکردیم!)

تئوری آزمایش: رفتن به پاتوق همیشگی مان و مقادیری گشت زدن.

شرح آزمایش: حین حرکت به سمت شرق و محمود آباد با استفاده از دست چپ راهنمای راست را میزنیم و با استفاده از پای راست (و گاها چپ!) ترمز گرفته و داخل پارک میپیچیم، لیمیتر را روی ۳۳ کیلومتر ست میکنیم تا اتول مذکور از ۳۳ کیلومتر بیشتر نرود، علت انتخاب این عدد رمانتیک بودن مکان و موسیقی مورد استفاده و نیز گران بودن بنزین آزاد درون باک است!

 امتداد دماغ خود را گرفته تا به یک بلوار برسیم، بلوار را رد میکنیم و کماکان در راستای دماغ مذکور ادامه مسیر میدهیم هنگامی که مسیر این شکلی شد یعنی به جاده بهشت رسیده ایم:

 جاده را مقداری ادامه میدهیم تا به این دنیای گمشده برسیم:

شالیزاری در وسط جنگل...

در ادامه دور زده و در تخیلات خود خود را از شرکت کنندگان در WRC پنداشته و فراموش میکنیم که بنزین گران است، لیمیتر را خاموش کرده و با استفاده از پای راست گاز را به انتها چسبانده و فراموش میکنیم که دنده ۵ ای هم وجود دارد:

جاده مورد نظر برای این سرعت به شدت باریک است، مات شدن حاشیه های تصویر گویای این امر است! و همین باریک بودن، حس WRC بودن را برایمان تقویت میکند، فقط امیدواریم اون ماشینی که آن جلو دارد ۲۰ تا میرود حسش به ما نزدیک باشد!

نتیجه آزمایش: سر رفتن حوصله چیز خیلی بدی است!

پ.ن: خیلی سخته تنهایی اونم با دوربین موبایل عکس بگیری!

پ.ن: این پست بیشتر واسه خودم نوشته شده، چون حسی که چند سال دیگه با خوندنش پیدا میکنم خیلی برام جالبه. پس اگر توش دنبال قصد خاصی میگردی چیزی پیدا نمیکنی.

پ.ن: اگر میخوای بدونی WRC چیه برو اینجا.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 0:20  توسط شهریار  | 

آدم باید چیکار کنه که این خلق خدا راضی باشن؟

باید از جیبت خرج کنی و خودتو بندازی جلو که همه چیز به خوبی برگذار بشه بعد توی عوضی بیای بگی متاسفم واسه این برنامه ریزی؟ اصلا تقصیر منه که میخوام همه چیزو خودم اداره کنم، گاهی آدم باید خودشو به گاوی بزنه و بذاری هرکی دلش خواست واسه خودش تز بده و تر بزنه تو همه چیز. مرتیکه کج و کوله ی **ی، تو که ادعات (کلا بییییب) میکنه، خودت بیا برنامه ریزی کن ببینم میخوای چه غلطی بخوری؟ (بییییب) (بیییییییییییییب) (بیییب)

اگه یه چیز تو دنیا باشه که تا دستگیره منو بسوزونه اینه که کسی از کاری که براش با میل خودم انجام دادم قدر شناسی نکنه، شاید بگی مغرورم شاید بگی خودخواهم و شایدم بگی از خود متشکرم، اما نه...

فقط یه مقدار قدر شناسی لازم دارم.

***

پ.ن : از پناهگاه بیاین بیرون! داد و بیدادم تموم شد!

پ.ن ۲: نویسنده محترمی که دره کامنت دونی های وبلاگش رو تخته کرده: دو روزه دارم میمیرم که بگم بکسو باد غلطه! بکسوات درسته یا درستترش "هرزگردی" ، شرمنده موضوع ماشینی شد و باید دخالت میکردم!

پ.ن ۳: به جان خودم، به جد بزرگم قسم که من لکسوس ندارم! دوستان محترمی تو کامنت خصوصی لطف کردن و ماشینه نداشته ی ما رو کامنت کردن! اون ماشین مال یکی از دوستانه دوستان بود، خیلی خوب بود ولی ۲۰۶ بهتره (!)،  اونم تیپ ۵! (حالا کامنت خصوصی میاد و ۲۰۶ رو کامنت میکنه!)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 2:21  توسط شهریار  | 

بوی کار میاد....

اونم کار از نوع زیر زمینی!

شهرداری تهران اخیرا به احداث تونل ماشین رو علاقمند شده. (مثل تونل توحید)

و با توجه به اینکه متخصصان این مرز و بوم خیلی کارشون درسته با شهرداری قرار داد بستن که تونل حفر کنن براش!

بعد همین متخصصان داخلی میان پیش اتریشیها.

بهشون میگن اگه گفتی چطوری تونل میسازن؟

اتریشیه میگه اینجوری!

ایرانیه میگه بیا بهم نشون بده تا باور کنم بلدی!

اتریشیه میگه اینجای تهران خوبه؟

ایرانیه میگه ا چه خوب ما هم قرار بود همینجا واسه شهرداری تونل بزنیم!

و اینجوری میشه که اتریشیها میان به متخصصان داخلی نشون بدن که تونل ساختن چطوریه!

یه وقت فکر نکنین متخصصان داخلی بلت نیستنا!

***

وقتی اتریشیا میان به یه مشکلی بر میخورن.

مشکل این بوده که متخصصان داخلی با اینکه خوب بلدن تونل بسازن اما انگلیسیشون اصلا خوب نیست!

و به این صورت اینجانب و امثالهم به عنوان مهندس انگلیسی دان وارد عمل میشن!

***

دعا کنین شرکته قبولم کنه، اگر قبولم کنن ۶/۲ کیلومتر تونل قراره یه جایی تو تهران بسازن و منم تو پروژش باشم.

 

این آهنگه ۲ روزه بد رفته رو مخم، البته واسه تکمیل نسخه باید بهش اندکی (البته بیشتر!) زکریای رازی ، یک عدد لکسوس RX۳۵۰ و سیستم صوتی مربوطه، یک عدد جاده فشم و مقادیری گاز دادن جناب راننده رو اضافه کنی که جوابی که روی من داد بهت بده!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 1:6  توسط شهریار  | 

بدینوسیله در راستای پست قبلی به اطلاع همگان میرساند:

دیشب تصمیم بنده بر این شد که هر چه بیشتر از نامرئی بودن عمدی خودم لذت ببرم! میتونم بگم حتی گاهی اوقات غیر عمدیه!

اگر هنوز نفهمیدی نتیجه چی شد باید بگم درست فهمیدی! چون خودمم نمیدونم چی شد! حتی اگر نمیگیری چی میگم بازم اشکالی نداره، چون خودم....

فقط میدونم نشد که بشه، پس به "بییییب"ه  "بیییب" ام که نشد!

اگر فکر میکنی عصبانیم اشتباه میکنی!

 

**********

 

ما در اینجا جرائت نمیکنیم کامنت بذاریم، نیازمند یک عدد دل شیر هستیم که بجای دل فابریک خودمون ببندیم بلکه بتونیم کامنت بذاریم!

از کلیه دوستانی که کمپانی روشون از اول دل شیر نصب کرده (مال سریهای اول مونتاژ بودن) دعوت میشه که اونجا کامنت بذارن و از قول من بگن که:

نداشتیما !!!

تبصره ۱: هرگونه عیب و ایراد و کبودی ناشی از گذاشتن این کامنت تحت پوشش گارانتی نمیباشد و شرکت هیچ مسئولیتی در قبال آن ندارد.

تبصره ۲: (این تبصره در راستای ارزان سازی محصولات حذف شده)

شب بخیر کاپیتان کوک!

تبصره ۳: شرکت هرگونه ارتباط مابین کاپیتان کوک و پست ترسناک ذکر شده را رد کرده و کاپیتان ذکر شده تنها جنبه تزئینی دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 3:7  توسط شهریار  | 

باید یه تصمیمی بگیرم که درست لب پرتگاهه، خیلی فکرمو مشغول کرده.

اینو مینویسم چون میدونم زمان رو نمیشه به عقب برگردوند، اما اقلا میشه چیزی که قبل نوشتی رو بیای بخونی!

واقعا تنها کاری که الان تسکینم میده همین نوشتنه...

فقط ببین زنجیره وقایع روزانه تو رو به کجاها که نمیبره!

انتظار چیز سختیه...

خوابم نمیبره، ذهنم نمیخواد کرکره رو بده پایین، لامصب وقتی کرم یه چیزی بیفته بهم ول نمیکنه!

 

*****

 

پس با تو هستم ای "من" توی چند روز دیگه:

خوب فکر کن و باهوش عمل کن، میدونی چرا؟

چون نمیشه زمان رو به عقب برگردوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 3:33  توسط شهریار  |